گفتم شبی به مهدی بردی دلم ز دستم
من منتظر به راهت شب تا سحر نشستم
گفتم دلم ندارد بی تو قرار و آرام
من عقده ی دلم را امشب دگر گسستم
گفتا حجاب وصلت باشد هوای نفست
گر نفس را شکستی دستت رسد به دستم
گفتم ببخش جرمم ای رحمت الھی
شرمنده ی تو بودم شرمنده ی تو ھستم
گفتا ھزار نوبت از جرم تو گذشتم
اعمال تو بدیدم چشمان خود ببستم
اما مباش نومید از خانه ی امیدم
من کی دل محب شرمنده را شكست
*
و این بحر طویل است . . .
عصر یک جمعه ی دلگیر، دلم گفت بگویم بنویسم که چرا عشق به انسان نرسیده است؟ چرا آب به گلدان نرسیده است؟ چرا لحظه ی باران نرسیده است؟ و هر کس که در این خشکی دوران به لبش جان نرسیده است ، به ایمان نرسیده است و غم عشق به پایان نرسیده است. بگو حافظ دلخسته ز شیراز بیاید بنویسد که هنوزم که هنوز است چرا یوسف گمگشته به کنعان نرسیده است ؟چرا کلبه احزان به گلستان نرسیده است؟ دل عشق ترک خورد ، گل زخم نمک خورد، زمین مرد ، زمان بر سر دوشش غم و اندوه به انبوه فقط برد ،فقط برد ، زمین مرد ، زمین مرد ،خداوند گواه است ،دلم چشم به راه است و در حسرت یک پلک نگاه است ولی حیف نصیبم فقط آه است و همین آه خدایا برسد کاش به جایی ، برسد کاش صدایم به صدایی ... عصر این جمعه دلگیر وجود تو کنار دل هر بیدل آشفته شود حس ، تو کجایی گل نرگس؟ به خدا آه نفس های غریب تو که آغشته به حزنی است ز جنس غم و ماتم، زده آتش به دل عالم و آدم مگر این روز و شب رنگ شفق یافته در سوگ کدامین غم عظمی به تنت رخت عزا کرده ای؟ ای عشق مجسم ! که به جای نم شبنم ، بچکد خون جگر دم به دم از عمق نگاهت . نکند باز شده ماه محرم که چنین می زند آتش به دل فاطمه آهت ، به فدای نخ آن شال سیاهت، به فدای رخت ای ماه ! بیا صاحب این بیرق و این پرچم و این مجلس و این روضه و این بزم توئی ... ، آجرک الله !
عزیز دو جهان یوسف در چاه ،دلم سوخته از آه نفس های غریبت دل من بال کبوتر شده خاکستر پرپر شده ، همراه نسیم سحری روی پر فطرس معراج ، نفس گشته هوایی و سپس رفته به اقلیم رهایی، به همان صحن و سرایی که شما زائر آنی و خلاصه شود آیا که مرا نیز به همراه خودت زیر رکابت ببری تا بشوم کرب و بلایی ؟ به خدا در هوس دیدن شش گوشه دلم تاب ندارد ،نگهم خواب ندارد ، قلمم گوشه دفتر غزل ناب ندارد ، شب من روزن مهتاب ندارد ، همه گویند به انگشت اشاره مگر این عاشق بیچاره ی دلداده ی دلسوخته ارباب ندارد ...تو کجایی؟ تو کجایی شده ام باز هوایی، شده ام باز هوایی ...
گریه کن ،گریه و خون گریه کن آری که هر آن مرثیه را خلق شنیده است شما دیده ای آن را و اگر طاقتتان هست کنون من نفسی روضه ز مقتل بنویسم و خودت نیز مدد کن که قلم در کف من همچو عصا در ید موسی بشود چون تپش موج مصیبات بلند است ، به گستردگی ساحل نیل است ، و این بحر طویل است و ببخشید که این مخمل خون بر تن تبدار حروف است ، که این روضه ی مکشوف لهوف است ، عطش بر لب عطشان لغات است و صدای تپش سطر به سطرش همگی موج مزن آب فرات است ، و ارباب همه سینه زنان کشتی آرام نجات است ،ولی حیف که ارباب «قتبل العبرات» است ، ولی حیف که ارباب «اسیر الکربات» است ، ولی حیف هنوزم که هنوز است حسین ابن علی تشنه ی یار است و زنی محو تماشاست زبالای بلندی، الف قامت او دال و همه هستی او در کف گودال و سپس آه که «الشّمرُ ...» خدایا چه بگویم «که شکستند سبو را و بریدند ...» ، دلت تاب ندارد به خدا با خبرم می گذرم از تپش روضه که خود غرق عزایی ، تو خودت کرب و بلایی ، قسمت می دهم آقا به همین روضه که در مجلس ما نیز بیایی، تو کجایی ... تو کجایی . . .
سید حمید رضا برقعی (به نقل از:koochebagh.blogfa.com )
*
مثل نسیم آمدنت ناگهانی است
مثل شمیم یاس حضور تو آنی است
صد فاطمیه رفت و نشد فاطمی شویم
تنها امید ما به همین روضه خوانی است
در پشت در برای ظهورت دعا كند
آن مادری كه قامتش از غم كمانی است
*
این جمعه هم طلوع و غروبش تمام شد
دلها گرفت و رایحه غم مدام شد
آقا ببین كه مثل همه جمعه های پیش
این جمعه هم به منتظرانت حرام شد
*
روزها نو نشده كهنه تر از دیروز است
گر كند یوسف زهرا نظری نوروز است
لحظه ها در تپش تاب و تب آمدنش
آسمان چشم به راه قدمش هر روز است
ای خدا كاش شود سال نو ام عید فرج
كه نگاهم نگران منتظر آن روز است
*
امان از هجر بی پایان مهدی
غروب جمعه و هجران مهدی
امان از آن زمانی كه بیفتد
به روی نامه ام چشمان مهدی
دلش میگیرد و با چشم گریان
بگوید این هم از یاران مهدی
*
نگاهت گر بیفتد بر گناهم
شوی آزرده خاطر از گناهم
بخواه از آن خدای مهربانت
مباشم بعد از این غرق گناهم