مجتبی گوید ز داغی بر دلش
با هزاران سوز و با حالی غمین
اولین مظلومه پروردگار
در میان کوچه شد نقش زمین
نا جوان مردی خبیث و بی حیا
مادرم را می زد او از روی کین
این چنین دارند قوم جاهلی
بر عزادارانشان آیین و دین
گر بگوید ماجرا بر زینبش
کربلا آرد به ذهنش یاد این
*
در کدامین باغ عالم یاس پرپر می کنند
کی زمین دیده به این حد مردمانی بی حیا
بسته اند آنها دو دست صاحب این باغ را
گشته بر این باغبان باغ گلش ماتم سرا
باغ گل را با گلش از روی کین آتش زدند
غچه و یاسش شکستند و شدند آنجا فدا
بت پرستان زمین دربت سراگرد آمدند
این چنین شد پای های فتنه در آنجا بنا
مدتی از رفتن شاه گلان نگذشته بود
تسلیت بود این عمل، تقدیم بر صاحب عزا